أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

487

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

امر كرد كه ايشان را برداشت و بلند كرد و در هوا برد و بر در غار اصحاب كهف ايشان را بر زمين گذاشت . و بروايت ديگر ايشان را بر بساطى نشانيد و باد را امر فرمود كه ايشان را بغار رسانيد پس ابو بكر پيش رفت و سلام كرد بر ايشان و جواب نشنيد پس دور شد . و عمر پيش رفت و سلام كرد و باز جواب نشنيد و همچنين عثمان سلام كرد جواب نشنيد پس حضرت امير المؤمنين عليه السّلام پيش رفت و گفت : السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته اى اهل كهف كه ايمان آورديد بپروردگار خود و خدا هدايت شما را زيادت گردانيد و دلهاى شما را براى ايمان محكم گردانيد ، من رسولم از جانب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بسوى شما ، پس آواز بلند كردند اصحاب كهف و گفتند : مرحبا برسول خدا و بفرستادهء او و بر تو باد سلام اى وصىّ رسول خدا و رحمت و بركتهاى خدا ، پس حضرت گفت كه : چگونه دانستيد كه من وصىّ پيغمبرم ؟ - گفتند : زيرا كه حجاب بر گوشهاى ما زده‌اند كه سخن نگوئيم مگر با پيغمبرى يا وصىّ پيغمبرى پس چگونه گذاشتى رسول خدا را ؟ - و چگونه است لشكر او ؟ - و چگونه است حال او ؟ - و مبالغه كردند و بسيار پرسيدند احوال آن حضرت را و گفتند كه : خبر ده نيز رفيقان خود را كه ما سخن نمىگوئيم مگر با پيغمبرى يا وصىّ پيغمبرى . پس حضرت امير المؤمنين عليه السّلام رو كرد بجانب ايشان و فرمود كه : شنيديد آنچه گفتند اصحاب كهف ؟ - گفتند : بلى شنيديم ، فرمود كه : گواه باشيد . پس روهاى خود را بجانب مدينه گردانيدند و باد ايشان را برداشت و در پيش روى رسول خدا بر زمين گذاشت پس خبر دادند آن حضرت را به آنچه ديده و شنيده بودند . پس حضرت فرمود بابو بكر و عمر و عثمان كه ديديد و شنيديد ؛ پس گواه باشيد ، گفتند : بلى ، حضرت به خانه برگشت و بايشان گفت كه : شهادت خود را حفظ كنيد . و به چند سند معتبر از حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم منقولست كه سه نفر براهى ميرفتند و ايشان را باران گرفت و پناه بغارى بردند پس ناگاه سنگ عظيمى از كوه به زير آمد و در غار را برايشان بست پس يكى از ايشان گفت كه : اى بندگان خدا شما را نجات نميدهد از اين بليّه چيزى به غير از راستى ، پس هر يك از شما بهتر كارى كه خالص